حق با دروغ بود، دروغی که بارها
افتاده پشت پرده ی این افتخارها
از افتخار تازه ی این بیت ها بریز
شلاقِ شرم را بر این روزگارها
هر روز، روز فاجعه هایی فجیع تر
آفت گرفته عالمِ قول و قرارها
آتش کشیده در عطشِ اشتیاقمان
خورشید خسته از خزیدنِ روی مدارها
از من بگیر باده ی شوم شراب را
بشکن، بپاش در هیجانی که بارها
مانند موریانه در تنه ی تاک میتند
نجارِ ناشی از بریدنِ باغِ انارها
بُگذار تا تمام تنم را عوض کند
طوفانِ سرکشیده ی سرو و چنارها
اعماقِ گنگ زندگیم را بهم بزن
با من برقص با همه ی قیر و قارها
هرچند طعمِ بوسه ندارد هوای شهر
از من بگیر قول هزاران هزارها...