سرم سوت می کشد این روزها...
از تمام رسانه هایی که خبرهای خون و خمپاره را تیتر می کنند.
و گلویم درد می کند...
از تمام بغض هایی که در گلوی کودکانه ات انباشته ای..
یازده ساله ی مقدس!
چشمهایت را باز کن...
مریم!
و به حال ما که زنده مانده ایم
گریه کن...
تا عهد خود بستیم...پا در رکاب تو!
ما کودکان هستیم، تعبیر خواب تو...
برخیز و غوغا کن... ای دختر طوفان!
این شهر خالی نیست_ از عطر ناب تو..
خون تو تا خورشید قد می کشد چون گل..
و باز خواهد شد، روزی کتاب تو!
و اتفاقی از... عهد تو می ماند
که ثبت خواهد شد، در انقلاب تو!
تو... کودکی تنها/ در ازدحام هیچ!
من کودکی هیچم، پشت نقاب تو
روزی به دست خود، بر باد خواهم داد
آن دست دژخیمی! که در جواب تو
یک ماشه را چُکاند_ و بمبها بارید
... بارید و غم پاشید! بر آفتاب تو...
تقدیم به :
شهید مريم عطية محمد العرجا (11 ساله) و کودکان همسنگرش "در مظلومیت این روزهای غزه"