تیر را توی چلّهء رگبار...
و کشیده زه تفنگش را
گُر گرفته درون روحش،مرد!
آتشی از خیال ننگش را
ترس دارد که در دلش شاید
در حصار دل کسی باشد
ترس دارد به ماشه ها بچکد
مرد، مردِ مقدسی باشد_
بوی باروت از غزل بارید
بر سر واژه های جنگی که
شاعرش اعتراف خواهد کرد
وقتِ افتادن پلنگی که:
تا به بالای قله ها می رفت
آسمان سمت او کمین می کرد
ماه را یک نگاه مغرورش
عاشق شهرت زمین می کرد...
اتفاقی شروع شد در شعر
که همیشه عجیب و مشکوک است
مرد در اوج داستان خودش
مثل یک بمب ساعتی کوک است
فکر می کردم آدمی هرگز
انتقام از خودش نمی گیرد
واژه ها دانه دانه می افتند
مرد مانند شعر می میرد!
بعدها توی دفتر تاریخ
خواندمش از جنون مردی که
سالها آرش کمان گیر و_
خُفته اما درونِ مردی که...