__000000___00000
_0000000000000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0

از واژه های بی رمق مرد جان گرفت
خودکار بیک بی هنر گوشه ی اتاق
.
.
.
و شاعرانگی من از این به بعد بود..


__000000___00000
_0000000000000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0

مجموعه شعر «سعید ظهیری»
   

آرش خفته ی قلبم
Fri 25 Jan 2013 ساعت 10 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

تیر را توی چلّهء رگبار...

و کشیده زه تفنگش را

گُر گرفته درون روحش،مرد!

آتشی از خیال ننگش را

 

ترس دارد که در دلش شاید

در حصار دل کسی باشد

ترس دارد به ماشه ها بچکد

مرد، مردِ مقدسی باشد_

 

بوی باروت از غزل بارید

بر سر واژه های جنگی که

شاعرش اعتراف خواهد کرد

وقتِ افتادن پلنگی که:

 

تا به بالای قله ها می رفت

آسمان سمت او کمین می کرد

ماه را یک نگاه مغرورش

عاشق شهرت زمین می کرد...

 

اتفاقی شروع شد در شعر

که همیشه عجیب و مشکوک است

مرد در اوج داستان خودش

مثل یک بمب ساعتی کوک است

 

فکر می کردم آدمی هرگز

انتقام از خودش نمی گیرد

واژه ها دانه دانه می افتند

مرد مانند شعر می میرد!

 

بعدها توی دفتر تاریخ

خواندمش از جنون مردی که

سالها آرش کمان گیر و_

خُفته اما درونِ مردی که...