زمیــن از آمــدن بــرف تــازه،خشنــود است
مــن از شلــوغــی بسیــار رد پــا،بیــزار (فاضل نظری)
حتی نگاه شیکمان را مه گرفته
خودکارهای بیکمان را مه گرفته
تاریکی دنیای خود را شرط بستیم
اما دل تاریکمان را مه گرفته
از عشق تا آزادگی گفتیم وقتی
سرو کمرباریکمان را مه گرفته
حتی برای دود ماشین شعر خواندیم
ما سرخی ماتیکمان را مه گرفته
چون احتمال هیچ حرف تازه ای نیست
گفتم بله! بلژیکمان را مه گرفته
این روزها در گیر و دار آفرینش
حتی صدای جیکمان را مه گرفته
شک کرده ام به ساعت کوکی قلبم
وقتی که تاک و تیکمان را مه گرفته
دیگر صدای هیچ نبضی در سرم نیست
شاید رگ تحریکمان را مه گرفته
شاید نفس امید برگشتن ندارد
یعنی که جیک و پیکمان را مه گرفته
با مه شکن به اول این شعر برگرد
بشکن ببین تکنیکمان را مه گرفته؟!
حتی نگاه شیکمان را مه گرفته؟؟
خودکارهای بیکمان را مه گرفته؟؟
یا آسمان آلودهء هیچ اتهامی...
اما دل تاریکمان را مه گرفته!!